خوش آمدید ، مهمان ! [ ورود |ثبت نام ارسال آگهی

adel1347_9188_1

گزارش مشکل

درخواست شما در حال پردازش است ، لطفا چند لحظه صبر کنید ....

3,000 تومان

خاطرات یک میلیاردر

ارسال شده: ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ ۱۰:۰۸ ب.ظ
  • استان: البرز
  • شهر: KARAJ
  • تلفن همراه: 09396234755
  • تلفن ثابت: 09396234755

توضیحات بیشتر

معمولا توی ایران رسم بر این است که تا حد توان همه خود را فقیرتر از انچه واقعا هستند معرفی کنند این موضوع دلالیل فرهنگی و اجتماعی و….فراوانی دارد. یکی از این دلایل می توان عقیده و باور بر چشم زخم باشد و دیگری هم عدم علاقه به پیشرفت دیگران از آنجایی که من کارشناس فرهنگی نیستم نظراتم در این مورد کاملا شخصی و بی ارزش تلقی میگردد. ولی با توجه به از صفر مطلق شروع کردن خودم و وضعیت بسیار خوب کنونیم تصمیم گرفته ام . در این کتاب زندگینامه و همچنین تجربیات روزانه خودم را بنویسم شایدیک روزی گرهی را از کار کسی باز کند.

قابل توجه مدیران وبسایت های ایرانی و وبلاگ نویسان : تمامی مطالب به صورت اختصاصی منتشر می شوند و کپی برداری از آن ها و پخش نرم افزار توسط افراد شرعا حرام می باشد و مورد رضایت ما نخواهد بود.

این کتاب به صورت نرم افزار آندروید می باشد. نوشتن کل داستان زندگی با جزییات در یک روز میسر نیست به همین علت آپدیت می شود. و شما می توانید در ماه های بعد به رایگان آپدیت ها را دانلود کنید. در آپدیت ها سعی می شود جواب سوالاتی که دوستان از طریق نرم افزار ارسال می کنند ارسال شود علاوه بر این شما می توانید آن را روی موبایل خود به همراه داشته باشد و در زمان های مرده به مطالعه آن بپردازید.

در ادامه بخشی از متن فصل دوم کتا آورده شده است.

به نام یگانه یزدان پاک

پدرم یک کارمند دولت بود .توی آموزش و پرورش کار میکرد .یک ‍‍‍ژیان خرید ،خیلی خوشحال بودم ماشین داشتیم، ولی همیشه توی فامیل دعوا بود که برای گردش های خارج از شهر ،چه کسانی سوار بشن که یکی از این دعوا ها باعث شد شوهر عمم حدود بیست سال با خانواده ما قهر باشه و….پدربزرگم وضعش خوب بود برای هر ده تا بچش خونه خریده بود ،فکر کنم برای همین یه جورایی همه تنبل شده بودند و کارمند دولت (توهین نباشه به کارمندان دولت) بعد از فوت پدربزرگم در سال ۷۱ بابام ژ‍یان رو تبدیل کرد به رنو ،پدرم همیشه به صرفه جویی و مدیریت هزینه فکر میکرد و زندگی خیلی متوسط ما می گذشت تا اینکه هیجده سالم شد.علیرغم اینکه تیزهوشان اهواز دیپلم گرفته بودم چون سال اول دانشگاه آزاد شرکت نکردم هیچ جا قبول نشدم و مجبور شدم برم سربازی در حین گزراندن خدمت توسط من، پدرم از اهواز منتقل شد به تهران دو ماه خدمت رفتم که نتیجه کنکور سال بعدی اومد این دفعه کنکور دانشگاه ازاد رو داده بودم ،صنایع تهران شمال قبول شدم بالاخره مجبور بودم بیام تهران هم دانشگاهم تهران بود و هم خانوادم .علیرغم میلم باید با اهواز خداحافظی میکردم و ازاینجا بود که زندگی جدید من شروع شد.

از سربازی برگشتم پدرم اینا خونه اهواز رو رهن داده بودن و یه خونه توی سلسبیل نزدیک خونه خالم رهن کرده بودند، مادرم به پدرم گفت :ماهی ۶ هزار تومن بدیم به بهنام برای همه هزینه هاش پدرم عصبانی شد و گفت و…..خلاصه من گردنبندی داشتم که از پول عیدیهام خریده بودم و فروختم و گفتم هرگز پولی ازتون نمیگیرم (دو نکته ::اول قبل از اون من ماهی هزار تومن میگرفتم دوما این قصه واسه سال ۷۸ هست)گردندبند رو فروختم ده هزار تومن و شروع کردم دنبال کار ولی چند مشکل اساسی وجود داشت

۱-من دانشجو بودم تمام وقت کاری نمی تونستم بکنم

۲-توی تهران هیچ اشنایی نداشتم حتی تهران رو بلد هم نبودم

۳-هیچ تخصصی نداشتم

۴-درسم هم انقدر خوب نبود که کسی

بدون برچسب

22 بازدید کل ، 1 امروز

  

شناسه آگهی : 97556c9c33f74f1c

گزارش مشکل

درخواست شما در حال پردازش است ، لطفا چند لحظه صبر کنید ....